آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

374. امیتیس شیرین زبون :*

حرف زدنت بسیار پیشرفت کرده این وسط حرفهایی میزنی گاها که ما انگشت به دهن میمونیم :* یه بار لباسها رو شستم و بعد در لباسشویی رو که باز کردم توش چند تا پاستیل کرمی بود  باب اندیدی ... باب اسفنجی لپاپ ... لپتاپ صبح 13 بدر امیتیس ساعت 7 صبح بیدار شد و چون باباش پایین خوابیده بود گریه میکرد که بابا کوووو ؟ بعد یهو چشمش افتاد به اتاق و دید هوا روشنه و چون گفته بودم صبح میریم پیاده روی یهو برگشت گفت بریم پیاده روی! میگم مهمونا خوابن میگه مهمونام بیان پیاده روی  3 تا گردو برداشته بود باهاش بازی میکرد میگه این باباشه این پسره ... میگم اون یکی کیه ؟ میگه مامانشه  امیتیس اومده میگه مامان من دکترم ! میگم دکتر چی ؟ میگ...
25 ارديبهشت 1394

353. یس!

پریروز بابا مرتضی داشت برات با جدیت حرف میزد ... بعد اخرش برگشت گفت دو یو آندر استند ؟ و تو خیلی بانمک گفتی یس! و من غش کردم دیگهههههههههههههههه :* امروز هم آب بهت دادم عجبه داشتیم بریم بیرون تند تند وسیله جمع میکردم شنیدم لیوان آب رو گذاشتی اون بالا و گفتی نوش جونت آماسی :* مامان فدای حرف زدنت بشه :*  
3 آذر 1393

348. کلمات جدید !

شکلات : آداداس! آبنبات : آباداس ! امروز صبح اومدم ببرمت مهد و دیدم با اینکه هیییییییییییییی بهت میگم کتاب دوستته و نباید پاره ش کنی بازم کتابتو پاره کردی ... چیزی بهت نگفتم ولی خودت خیلی بانمک برگشتی میگی : باز پاره ؟؟؟ نه نه نه نه نه :)) همینجوری نشسته بودی دیدم داری به خودت میگی : این نه نه نه نه ئه و دستتو تکون میدادی و این هورائه و دست میزدی :)) داشتی شام میخوردی و رو به روت عکست قاب شده بود ... دیدم داری میخندی ! میگم چی شده ؟ میگی امیسی میخنده و به عکست اشاره میکردی:)))))) امروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم ! همین کوچه بالاییمون ... امیتیس رو هم فقط روزای زوج میخوام ببرم مهد ... ببینیم چی میشه حالا ! به دستشویی میگه ددوسی! دفعه...
3 آبان 1393

334. خانه!

امروز از مهد برمیگشتیم سر شهرک میگی خانه !  شام خونه ی مامانی اینا کوکو داشتیم اولش گفتی کاکا !!! مادر خیلی هم لازم نیست ادبی صحبت کنی حالا  وقت خواب که میشه میگی آموش :) همه چی باید خاموش بشه تا بخوای بخوابی :) بعد خیلی بانمک همه چیو چک میکنی ... بوقوق روشن باشه چراغا خاموش :) قربونت برم منننننننننننننن  روسری منو سرت میکنی میگی عدوسی :* بابا میگه عروسی کیه ؟؟؟ میگی آمیسی  ...
10 شهريور 1393

329. ناسی

از هرچی بترسی یا بخوای دلداری بدی آدمو میگی ناسی ... مثلا ناسی درد ! ناسی پا ! ناسی لامپ و ... اون شب اول مریضیت همش رو پا بودی و من حسابی خسته شده بودم ... گفتم مامان پام درد گرفت خسته شدم :( برگشتی کاملا نالان گفتی ناسی پا ! ناسی درد :* و من درد نداشتم دیگه :* به مامانبزرگه میگی مامان تیپی :))) یعنی همون مامان فاطی :) امروز مامانبزرگه اومد پیشمون ... الان داشتی باهاش توپ بازی میکردی بهت میگیم توپ رو شوت کن و با جدیت دولا میشی و فوت میکنی  بلوزت رو میخواستم عوض کنم و با جدیت شلوار همون ست رو آوردی تا تنت کنم  امروز رفتیم دیدن پسر خاله فهیمه که امروز ده روزه شد ... اسمش هم یاسین ه ! و خیلی برام عجیبه همچین نامگذ...
1 شهريور 1393

328. کاغذ!

بهت بارها و بارها و بارهاااااااااا گفتم نقاشی فقط روی کاغذ ! بعد باز دیدم رو دیوار نفاشی کشیدی ... یکی رو دیوار بغل جاکفشی و امروز دیدم رو دیوار بغل حمام هم کشیدی ! مداد برداشتی رفتی سراغ دیوار ... دیدمت گفتم آمیتیس ! برگشتی دویدی میگی کاغذ :))))))) بعدم بهت میگم کی اینا رو رو دیوار کشیده ؟ مگه نگفتم فقط کاغذ ؟ دستمو گرفتی بردی اونایی که رو دیوار جاکفشی هم کشیدی رو نشونم دادی :* عاشقتم یعنییییییییییییییییی  همچنان میری روی میز شیشه ای وایمیسی و با بدجنسی منو نگاه میکنی ... یعنی قشنگ میدونی کارت اشتباهه ولی بازم انجامش میدی ! امروز رفتی رو میز و تا منو دیدی مثلا دویدی پایین بعد با کله گیر کردی بین دو تا مبل ! طفلکم انقدر شیطونی نک...
30 مرداد 1393

319. ابه

دیروز اومدیم انبه بخوریم که بهش میگی عمه ! بعد کم کم شد ابه :*  به شیر کاکاءو میگی کاکا یا کاکو یا کوکو !!! به کون میگی اون :) به دایی میگی دویی :* دیروز تصمیم گرفتیم تولدت رو شب 15 هم بگیریم و دماوند مهمونی بگیریم ... عمو مسعود که گفت اااا بازم تولدش رو تو تعطیلیا میگیری ؟؟؟ خوب تولدش اونموقع س کی بگیریم به نظرش ؟؟؟ عمه جون نیز فرمودند که مادرشوهرشون شمال نیست و اینا باید برن گوجه خیارا رو آب بدن  و من دیگه رسما دعوتشون نمیکنم هیچ سالی ... تموم شد دیگه ... امسال هم بخاطر بابا مرتضی زنگ زدم ... ولی دیگه حرف هم بزنه جواب دارم  دیگه همین یادم میاد فعلا ! ...
12 خرداد 1393

318. تلفن

مامان حمومه و امیتیس خواب ! تلفن زنگ میزنه و امیتیس رو بیدار میکنه ... از حموم اومدم بیرون دیدم دو تا گوشی رو گوشت ه :* گوشی رو برداشتی و گذاشتی رو گوشت ... خوب بلد نیستی دکمه رو بزنی دیدی باز زنگ میزنه رفته بودی اون یکی گوشی رو هم برداشتی گذاشتی رو گوشت :)) بابا قلقلکت میده میگی گیگیل :* خیلی کلمات رو میگی ولی فقط در ضورت نیاز ! یعنی وقتی اِ اِ میکنی و بهت توجه نمیکنیم اسم اون چیزی که میخوای رو میگی ... مثلا امروز منو بردی دم کمد و حباب سارت رو میخواستی خیلی بانمک فوت کردی تا بفهمم بعدشم گفتی اُباب :* راستی به ماشین میگی می می جدیدا! خودمونی شدی باهاش :)) آهان اون روز که رفتیم خونه ی خواهر خاله مریم تو راه پله دست یه اقایی نون دیدی ...
3 خرداد 1393